۱۳۸۸ مهر ۲۸, سهشنبه
زپلشك آيد و زن زايد و مهمان ز در آيد...
حضور محترم حضرت خدا
خدا جان، از آخرين باري كه عريضه اي جهت شكرگزاري به محضرت فرستادم زمان زيادي نمي گذرد كه بازهم مصدع اوقاتت شدم اما اينبار نه به جهت به جا آوردن نماز شكر ،كه براي تقديم شكوائيه...
خدا جان...از تو در مسند خدايي،مروت و جنبه بيشتري انتظار ميرفت....تا سه ركعت شكري برايت به جا آورديم با آتش و تبر به جان ما افتادي و اين هم حال روز اين ايام ماست...
حال نميدانم ايراد از جنبه تو بود يا چشم كور شده خودم يا چشم شوريده ديگري...!
به هر صورت ...من همچنان سنگر را حفظ كردم....پايم را درقرنطينه سخت آبي رنگ غل و زنجير كردند و اوضاع هم چندان بر وفق مراد نيست...اما غمي نيست...
همچنان خنده كنان و لنگ لنگان شكر گزار محضرت هستم!
ارادتمندت
گيلداي پا شكسته!
۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه
رفاقت
"تقصیر من نیست اگر گاهی اوقات، آدمهای اطرافام را حذف میکنم. خسته میشوم از نفهمیدنها و ندیدنها. کسانی که کنارت هستند، اما هیچ توجه ندارند که از چه چیزهایی بدت میآید و با چه چیزهایی خوشحال میشوی. آدمهایی که میدانند چه دوست داری بخوری، و چه دوست نداری بپوشی، اما نمیدانند از چه اخلاقی بدت میآید و با چه روحیهای نمیسازی. آدمهایی که حتا بعد از چندین ماه مراوده و معاشرت، متوجه نمیشوند که از شکلات متنفری و از عروسک بیزار و برایت هربار شکلات کادو میآورند و عروسک سوغاتی. آدمهایی که نمیفهمند کی باید بود، کی نباید بود. کی باید ساکت فقط گوش کرد، کی باید حرف زد.
در مقابل این آدمها، وقتی به رویشان آوردی که چه با دقت بهشان اهمیت دادهای، چه با علاقه ریزترین زاویههای روحیهشان را کاویدهای که «رفاقت» کرده باشی؛ بعد باید بگذاری و بروی. اگر بمانی یا بگذاری بمانند، هرچه بعد از آن اتفاق بیافتد دیگر ارزش ندارد. این سرنوشت بدی برای رفاقتها نیست. آدمها همه از دایرهی اطراف برخی از آدمهای دیگر حذف میشوند. همهی مایی که فکر میکنیم تنهایی روی صندلی قضاوت نشستهایم و دنبال دوستیهای ایدهآلمان هستیم و بیرحمانه رفتار میکنیم، همهی ما روزی به دلیل دیگری از کنار یک نفر دیگر حذف شدهایم، و باز هم خواهیم شد.
این وسط باید دوستهایی را که بلد هستند چطور رفاقت کنند با آدم، دو دستی چسبید. انسانهای دوستداشتنی که این روزها رسماً شدهاند کیمیا؛ آنها که حتا میدانند کدام رایحهی دنیا، مال خود خودِ خود آدم است!"
این مطلب رو امروز خوندم...این قصه...قصه همون خیابونست که بعضی ها میان و بعد از مدتی توقف میرن... اما روزی که من راجع به اون خیابون نوشتم فراموش کردم راجع به اونایی بگم که صادقانه و خالصانه می مونن و رفاقت میکنن و چه نازنین موجوداتی هستن...و چه حس نابیه وقتی تو اوج بی چارگی یه آدماهایی میان بازوتو محکم میگیرن و بهت قوت قلب میدن...
مدتها بود که چشم به راه همچین آدمی بودم...از همونها که بلدن چطوری رفاقت کنن...تا اینکه ....
گیم اوور
"آنها امیدشان حقوق بشر بود. میگفتند حقوق بشر آزادش میکنه. هیچ مهم نبود رضایت من. هیچ امیدی به خداوند و به من نداشتند. ما مهم نبودیم براشان. خیلی راحت شدم خیلی خوشحالم. خیلی راحت شدم که انتقام بچهام را گرفتم. احساس میکنم سبک شدم...الان خیلی خیلی راحت شدم." مادر احسان
این جملات واسه همه اونایی که تلاش کردن بهنود حلق آویز نشه به منزله شکسته!
یعنی راه رو اشتباه رفته بودن...
یعنی نمیدونن اینجا کجاست....یعنی هنوز درک درستی ندارن از جامعشون...
بهنود رفت....به خاطر امید به حقوق بشر یا به خاطر این تحجر فکری یا قوانین متوحش یا اشتباه در طرز بیان صورت مسئله؟
باید به این باور رسید که ما ملتی به غایت عقب افتاده ایم...
این یک فانتزی خوش آب و رنگه که فکر کنیم ما بالغیم!
باید پذیرفت که جهل زیر این خاک ریشه دوونده ...
صورت مسئله درست طرح نشد و نتیجه باخت بود.
سه رکعت نماز شکر
سپاس خدای را عزوجل که دوستان نازنینی به ما عطا فرمود تا از آن سر دنیا گودر ما را چاق کنند و مایه دلخوشی ما گردند تا در شرکت میخ آن شده و از کار بیفتیم.
و سپاس خدای را عزوجل که مرا بر سر کارگذاشت تا بدانم توانم تا کجاها که کش نمیاد و همچنان با وقاحت ادامه میدهم و امید پیدا میکنم به کش آمدن هرآنچه در ابتدا غیر ارتجاعی به نظر می آید...
و بازهم سپاس خدای را عزوجل که مرا آنگونه تغییر داده که بمانند دیوانگان... بی ربط و باربط ...چون خجسته دلان بی مغز... در تمام شرایط...بهانه برای از ته دل خندیدن به آنچه می بینم پیدا میکنم...
عزت زیاد
۱۳۸۸ مهر ۲۱, سهشنبه
دارم میرم به رامسر
مدتهاست که شمال نرفتم و تاحالا واسه شمال رفتن تا این حد هیجان نداشتم...
دلم تنگه....واسه کوه و جنگل و درخت و دریا....
می خوام همشونو بغل بگیرم تنگ.
۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه
بهنود اعدام شد
نشسته بودی...مدتها بود که نشسته بودی تو سیاه چاله های وحشت...
ترس از مرگ و حس کردی تاحالا؟ وای...تو حس کردی...
بند بند وجودت با قدرت می لرزن...با شدت می لرزن...
سر تا پا منجمد میشی و کرخت...
در اوج همین انجماد اما عرق می کنی...خیس میشی...حتی خودتو خیس میکنی...
درد داره....
وای...چقدر دنیا تنگ میشه...
نفست به سختی بالا میاد...سخت...سنگین
هرچقدر فغان کنی...بازهم دیوارها بلنده....وای...
چشمها با چه دردی نگاهت میکنن... وای
هزار هزار واسطه میانجی شدن...
هزار طومار امضا کردن...
به پاشون افتادی...
التماس کردی...
اما...چهار پایه فلزی رو زمین افتاد و حکم اجرا شد....
گلچهره
گلچهره مپرس پروانه تو بي تو كجا رها شد
مپرس ......
مپرس .....
مرنجان دلت را خدا را
رها كن غمت را رها كن
مخور غم ..... مخور غم نگارا
گلچهره مپرس.....آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد
مپرس ......
مپرس ......