۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سهشنبه
تنهایی
روزهایی که میرم پارک با روزهای دیگه فرق داره...اونجا یه شهر دیگست ...انگار آدماش یه شکل دیگه ان... میشه تو چشماشون نگاه کرد و از چیزی نترسید ...میشه از کنارشون رد شد و نگران چیزی نبود
تا جائیکه نفسم یاری بده بالا پائین می پرم... راه میرم ،میدووم و ...
وقتی برمیگردم خونه زندگی یه رنگ دیگست.انگار روز تازه شروع شده و من هنوز فرصت واسه همه چیز دارم.
اما اینارو گفتم که بگم دیروز توجهم جلب شد به یک خلا...به یک خلا بزرگ...
توی پارک دسته دسته پیرمرد یا پیرزن (اغلب پیرمرد) رو میبینی که دور هم نشستن و حرف میزنن،بازی میکنن یا باهم راه میرن،میدوون و ورزش میکنن... اما خیلی کم میبینی که با زیدیشون واسه پیاده روی و ورزش دوش به دوش راه برن،چیزی که شاید بیش از هرچیز تو شهرهای اروپایی توجه آدم رو جلب میکنه...
زوج های مسن رو همه جا میشه دید...همه جا! مثل لیلی و مجنون کنار هم... خوشحال و سرحال!
چه بلایی سر زوج های پیرما میاد که یا خیلی زود یکیشون همه رو میذاره میره و اون یکی از غصه رفتن این یکی و تنهایی دق می کنه یا بودن تو جمع هم جنسهاشون رو ترجیح میدن و سوای هم و تنها قدم میزنن؟
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه
روایت زندگی شیر دره پنجشیر
تو همین چند روزی که بحث بر سر برنامه پرگار و صحبتهای مسیح داغه ،من کتاب زندگی احمد شاه مسعود رو خوندم.
به نظر من مقایسه مهاجرین ایرانی و مهاجرین افغانی یک قیاس مع الفارغه...
گرچه ما معتقدیم زندگی سختیو تو این سالها گذروندیم و خیلیامون ناچارا مجبور به مهاجرت شدن اما اونچه بر ما گذشته حتی لحظه ای قابل مقایسه با تاریخ معاصر افغانستان نیست...
سوای اون جمعیت مجرم و خلفکار که تو هر قوم و نژادی وجود داره ،افغانها مردمان شریفی هستند که سالهای عمرشون تو جنگ داخلی و خارجی رفته و کوچکترین امکانات ازشون دریغ شده...
وباید پذیرفت که جامعه ایرانی تو این سالها نه تنها مهمان نواز نبوده که همواره نگاه متکبرانه و بدبینانه به جامعه افغانی داشته و کوچکترین حقوق پناههدگی و مهاجرت رو از اونها دریغ کرده که هیچ کدام اینها برابر با وضع مهاجرین ایرانی در هیچ کجای دنیا نیست...
کتاب به روایت صدیقه مسعود همسر احمد شاه مسعود نوشته شده نثر ساده و شیرینی داره و از دید من تاثیر گذاره.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه
از کرامات شیخ ما ...
گذشت اون دوره ای که وقتی رضا مارمولک داشت کانالهای تلویزیون رو بالا پائین می کرد یه شیخی نشسته بود و پالپ فیکشن رو نقد می کرد!
تو این دوره شیوخ عزیز در حال آموزش آمیزش و زن نوازیند ...
حاج آقا در باب چگونگی بر طرف کردن سرد مزاجی خانم ها رهنمود می دن و خانم ها برای طرح سئوالاتشون رو ایر صف میبندن...
حالا کیه این وسط که میگه برنامه های تلویزیون ما جذاب نیستن؟
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه
افاده ها طبق طبق
فرانسه یک کشور پر مدعای غصب شده است...
از اون همه تاریخ و فرهنگ و زرق و برق، مهاجرین رنگ و وارنگی موندن که مالک اون خاک شدن ...
فرانسویهای سعی میکنن رو این حقیقت سرپوش بذارن و میخوان صداشو در نیارن اما واقعیت اینه که در واقع اونا هستند که اونجا مهمونند و صاحبخونه ها همونهاینند که زمانی مورد استعمار بودن...
اینه که میگن گهی پشت به زین و گهی زین به پشت...
پی نوشت: من امروز بعد از 16 روز برگشتم پشت میزم...
انگار سالها نبودم!
۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه
غیر منتظره
وقتی انتظار یک شانس یا موقعیت یا موهبت رو نداری و یهو پرت میشه تو دامنت گاهی ممکنه هیجانش سکته ات هم بده !
امروز از اون روزهایی بود که از اون بالا یه چیزی شپلق تو دستهای من افتاد و اونقدر درجه شوکش بالا بود که قلبم از جا دراومد!
این جور وقتهاست که ایمان میارم یکی همیشه اون بالا هست...
این جور وقتهاست که فکر میکنم هنوزم میشه آدم ها رو دوست داشت ...
۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سهشنبه
تضاعف یتضاعف تضاعف !!!
اگه امسال هشت تا بچه به دنیا بیارم یه پراید دسته دو تمیز می تونم بخرم ...
اگه امسال پنج شیش تا بچه بیارم ،پنج شیش میلیون میذارم بانک یه آب باریکه ای هر ماه واسم هست ...
اگه امسال یه بچه بیارم، یه گوشیه خفن می خرم و عشق و حال ...
امسال می خوام بچه بیارم...چندتاش با خداست... خدا روزی رسونه
۱۳۸۹ فروردین ۲۳, دوشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)