۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

از کرامات شیخ ما ...


گذشت اون دوره ای که وقتی رضا مارمولک داشت کانالهای تلویزیون رو بالا پائین می کرد یه شیخی نشسته بود و پالپ فیکشن رو نقد می کرد!
تو این دوره شیوخ عزیز در حال آموزش آمیزش و زن نوازیند ...
حاج آقا در باب چگونگی بر طرف کردن سرد مزاجی خانم ها رهنمود می دن و خانم ها برای طرح سئوالاتشون رو ایر صف میبندن...
حالا کیه این وسط که میگه برنامه های تلویزیون ما جذاب نیستن؟


۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

افاده ها طبق طبق


فرانسه یک کشور پر مدعای غصب شده است...
از اون همه تاریخ و فرهنگ و زرق و برق، مهاجرین رنگ و وارنگی موندن که مالک اون خاک شدن ...
فرانسویهای سعی میکنن رو این حقیقت سرپوش بذارن و میخوان صداشو در نیارن اما واقعیت اینه که در واقع اونا هستند که اونجا مهمونند و صاحبخونه ها همونهاینند که زمانی مورد استعمار بودن...
اینه که میگن گهی پشت به زین و گهی زین به پشت...

پی نوشت: من امروز بعد از 16 روز برگشتم پشت میزم...
انگار سالها نبودم!

۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه

غیر منتظره


وقتی انتظار یک شانس یا موقعیت یا موهبت رو نداری و یهو پرت میشه تو دامنت گاهی ممکنه هیجانش سکته ات هم بده !
امروز از اون روزهایی بود که از اون بالا یه چیزی شپلق تو دستهای من افتاد و اونقدر درجه شوکش بالا بود که قلبم از جا دراومد!
این جور وقتهاست که ایمان میارم یکی همیشه اون بالا هست...
این جور وقتهاست که فکر میکنم هنوزم میشه آدم ها رو دوست داشت ...


۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

تضاعف یتضاعف تضاعف !!!


اگه امسال هشت تا بچه به دنیا بیارم یه پراید دسته دو تمیز می تونم بخرم ...
اگه امسال پنج شیش تا بچه بیارم ،پنج شیش میلیون میذارم بانک یه آب باریکه ای هر ماه واسم هست ...
اگه امسال یه بچه بیارم، یه گوشیه خفن می خرم و عشق و حال ...
امسال می خوام بچه بیارم...چندتاش با خداست... خدا روزی رسونه

۱۳۸۹ فروردین ۲۳, دوشنبه

روياي بهاري



گلها را به تو و تو را به گلها مي سپارم ...

۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

آتش گواهی خواهد داد



آتش 88 گواهی خواهد داد بر صداقت و پاکدامنی آنها که با جسارت به میانش می روند، آنها که از آتش هراسانند از شنیدن شهادت های آتش می هراسند.
مرده گان 88 عاشق ترین زنده گان بودند...

آتش 88 گواهی خواهد داد...

۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

جشن پيشواز بهار


امروز تعطيله و تو باز مشغول كاري... وقتي رفتي خواستم برم تو تراس كه ديدم رفيقمون باز فراموش كرده اونجا رو بشوره...
هوا ملس بود و نميشد ازش گذشت رفتم كه وسايل نظافت رو بيارم و خودم دست به كار شم تا برگشتم ديدم تو چشم به هم زدني همه جا غرق آب شد...بارون گرفت و باز من همه چيز از يادم رفت...نشستم همون جا و عين مسخ شده ها رفتم تو رويا...
به سالي كه گذشت فكر مي كردم...چه زود گذشت...بازهم يك سال ديگه از عمر ما كنار هم...
فيلمي بود كه به عقب برمي گشت و من بازبيني مي كردم... سيصدو شصت و خورده اي روز رو...
كنار همه تصوير ها ...پررنگ ترين تصوير، تو بودي ...همه جا بودي...همه جا!
دلنشين ترين و زيباترينش مال لحظه هايي بود كه من مريض بودم تو هراسون اين ور و اونور مي دويدي...
وقتهايي كه گريه ام مي گرفت و جلوم زانو مي زدي... نگاهت پر بود از حس دلگرمي ...
ديدم كه تو روزهايي كه گذشت پر درآوردي و شروع كردي به بال زدن كه بالاتر بپري براي من ...به خاطر من...كه پروازت با همه سختي هاش به نام تو و به كام من باشه...وقتي نگات ميكنم مي بينم انصافا خوب ميپري و من سرمست از تماشاي ديدن سايه بالهات روي سرم هستم عزيزم...
تمام صحنه هاي گفتني و نگفتني روزهايي كه اومد و رفت، مثل تكه هاي پازل هستند...از همون پازل ها كه تو حل مي كردي...كنار هم گذاشتنش براي من تصوير همون سه حرف معروفه...
بازم يك سال گذشت و بهار اومد و من تو بايد تو آغوش هم به هم تبريك بگيم و براي سومين بار جشن پيشواز بهار رو برگزار كنيم...جشن من و تو...جشن اسقبال بهار ديگه اي براي ما!
به خاطر همه محبت ها و همراهي ها و حمايت هات ازت ممنونم...دوست من


پي نوشت: امروز و در اين هوا دلم به شدت هواي سنتوري را كرده!